پسرم بخشی است از جوانی من دوست دارم برایم جاودان باشد
گرگ و میش صبحگاهی بود....بیدار شدم به آشپزخانه رفتم....شب قبل رافونه چند کاره خریده بودیم....اجاق گاز را یکبار پاک کرده بودم اما به دلم ننشسته بود....دوباره مملو شده بود از رافونه چند کاره تا چند ساعتی خیس بخورد و هی تمیزتر و تمیزتر شود....یادم رفته بود پاک کننده ها فرارند....صبح که می خواستم تمیزش کنم خشک شده بود اما بویش مرا برد به سالها پیش به اولین خانه تکانی نوروزم....به آن خانه پرنور به آن خانه دوست داشتنی نه چندان بزرگ اما منحصر بفرد....به خانه ای که امروزم آینده آنجاست
کتری را پرآب کردم....کمی برنج شستم....آخر امروز نوبت شیر برنج پسرک بود....به اتاقش رفتم
ولو شده بود بر روی زمین....تخت میزبان چند توپ بود. لامپ اتاق روشن بود....به یاد آوردم نیمه شب به سراغم آمده بود که : "مامان اجازه میدی آب بخورم؟" شب، قبل از خواب پرخوری کرده بود....آخر دوری از همخونان بی تابش کرده بود....پیتزا آرامبخش روح و روانش گشت و به تنهایی 6 برش از آنرا خورد....نتیجه اش تشنگی شبانه ....با لامپ خاموش به خواب نمی رود سفید برفی موخرمایی ام....اتاقش بوی بهشت میداد اتاقش بوی زندگی میداد....اتاق پر بود از نفسهای دم به دم زندگیمان....بوی اتاق مرا به سالها پیش برد به 10 سال پیش شاید....به آن صبحهای دلنشین بهمن ماه جنوب....به آن کاپشن شلوار ورزشی سورمه ای رنگ...به آن رادیو ضبط قدیمی به کتابهای ولو شده بر روی زمین به آن نخلهای با وقار به آن گلهای ناز پرناز اما صبور بوی سدر...کنار....گرگ و میش صبحگاهی ذرات معلق در هوا....خدای من کی این همه سال گذشت؟کی دوباره بهمن ماه شد؟....بهمن ماه آز آن پسرک است....بهمن ماه از آن من است....بهمن ماه متعلق به خانواده کوچک ماست....بهمن ماه برای ما سور دارد و جشن....هنوز هدیه درخوری برایت پیدا نکرده ام نازنینم....من اما هدیه ام را گرفتم....هدیه ام تنها یک حس مشترک بود
پدر می گفت:اگر زمان به عقب برمی گشت زودتر زندگی مشترکش را آغاز می کرد
پدر می گفت: اگر زمان به عقب برمی گشت زودتر پدری را آغاز می کرد
آرازم،چیزی تا ورود به چهارمین سال زندگیت نمانده نازنینم....امسال به موقع نخواهیم توانست ورودت به دنیایمان را جشن بگیریم اما شک نکن که با هم می خندیم و خوشحال خواهیم بود.
شاید بخشی از این خوشحالی من بابت احساسات وطن دوستانه ای است که با تمام مشکلات هنوز هم در درونم برقرار زنده و استوار است....فیلم ترمینال ماجرای انسان شریفی است که به آمریکا می رود تنها با هدف گرفتن امضاء از یک نوازنده جاز....در بدو ورود به فرودگاه نیویورک، کشورش درگیر جنگ می شود و مسولان امنیت آمریکا اجازه خروج از ترمینال فرودگاه را به این انسان بی نظیر نمی دهند.....مدتها می گذرد، آنقدر انسانیت این فرد ویژه است که مسولان به او می گویند کافی است اقرار نماید که از بازگشت به کشورش بابت جنگ واهمه دارد.....و این گونه خواهد توانست پناهنده شود....پاسخش این است: من نمی ترسم...آنجا وطن من است....مگر ممکن است کسی از وطنش واهمه داشته باشد....شاید علاقه وافرم به ترمینال تنها بابت همین چند جمله باشد
و امروز خوشحالم بابت "جدایی نادر از سیمین"...خیلی خوشحالم
باید خیلی صبور باشی تا اتفاقات را به چشم فرصت بنگری.....باید منظر نگاهت را عوض کنی تا چشمکهای شیطنت آمیز رخدادهای حتی ناخوش را نیز غنیمت شمری....می گویند هر چه به عدد سنیمان افزوده شود درکمان از جهان و آنچه در اوست دیگرگون خواهد شد....می گویند تفاوت است میان پاره کردن 3 پیراهن و 4 پیراهن....می گویند گذر زمان، خواهی نخواهی دانسته هایت را افزون می کند، دریچه نگاهت را متغیر می سازد و بطن و دهلیز قلبت را فراختر می نماید...مگر می شود با این همه تغییر با امروزت یکی باشی....
میهمان داشتیم و داریم...بی خبر آمد و از زمان رفتنش هم خبر نداریم....چند ساعتی می رود و بی درکوفتن، حضور دوباره اش را اینبار با التهاب بیشتر اعلام می دارد.....عجب میهمانی است این موجود عجیب و نادیده که هیچ درکی از قیافه اش هم ندارم....چه بسا زیبا همباشد....زیباتر از دیگر هم نوعانش که به یقین اینگونه است....آنفولانزا را می گویم....نوعش را هم هیچ نمی دانم فقط به روز شده است....اساسی هم به روز شده است...دیگر دوره اش 3 روزه و چهار روزه نیست....دوره اش نامعلوم است و به نظر می رسد میزبان کوچولویش را فعلا دوست دارد....میزبان کوچولویی که به زحمت سنش به 3 سال می رسد اما در همین 3 سال او هم پیراهنهایی به فراخور خود پاره کرده است....
آراز نازنینم....می دانم بی قراری، اما جدی نگیر این روزها را چرا که در حال عبوریم....چرا که آموخته ایم لازم نیست نگران ویروس کوچولویی باشیم که تنها با خوردن یک قاشق استامینوفن با بزدلی هر چه تمامتر خودش را پنهان می کند....چرا که به ما فرصت داده تا چند روزی پیش تو باشیم....من و پدرت دوباره شروع به کار کردن شیفتی نموده ایم یک روز من فرصت بودن در کنار تو را دارم دیگر روز این هدیه از آن پدر است....باورت می شود در همین روزهای بیماری، بعد از مدتها مجددا سراغ چرخ خیاطی رفتم؟....حتی ورزش هم کردم....تعجب نکن اگر بگویم کمی هم زبان آن ور آبی ها را مرور کردم....شاید اینها همه از قبل حضور همین آنفولانزای دیماهی باشد؟ یا شاید همان گذر سه ساله
پسرک نازنینم، هر چه هست نگران نباش. چرا که نگرانی بابت چیزی که محکوم به فناست جایی ندارد....دکتر مهربانت می گفت شاید 10 روز شاید دو هفته و شاید بیشتر، در گرمای زمستانیت به سر ببری....طبق معمول فقط به استامینوفنی خوشمزه بسنده کرد....سفید برفی خوشمزه ام.....فرداها از آن توست....فرداهایی که مملو از رخدادهای رنگ به رنگ است.....رخدادهایی که چه بسا در فرداهای تو، به فراخور زمان برچسب خوب و بد را در خود خواهند داشت.....باید بیاموزی که هر آچه در پیرامونت می گذرد قابل اندیشیدن است، باید درک کنی که هر اتفاقی در نوع خود تجربه بی نظیری است که تا در آن قرار نگیری درکی از آن نخواهی داشت.....همانگونه که این روزهای بیماری انگیزه ای شد برای خوردن آب میوه صبحگاهیت تنها برای قد کشیدن بیشتر و اینکه دستت به نخ آویزان شده کنار فلاش تانک دستشویی برسد.!!!!....که این هم انگیزه ای است در نوع خود بی بدیل
ذهن ما آدمها هم عین همین دفترهای کاهی است....فقط عمر نوشته هایمان خیلی بیشتر از دفتر کاهی، نمی دانم چطور شد که آراز از بدو تولد در فضایی مستقل به خواب رفت....شک ندارم در این زمینه مطالعه کرده بودم....کم نه. مادر می گفت دستش را بگیر و بخواب، مادر بزرگ می گفت مگر می شود نفس مادر و کودک در حین خواب در هم نپیچد؟ پرسیدم تا کی؟ گفتند تا هر وقت دردانه ات خواست....گفتم لوس می شود وابسته می شود وابسته می شوم و ....گفتند مگر تو اینگونه شدی؟
مادر بزرگ پرسید هر شب چند بار روی پسرت را می کشی؟ گفتم 2 تا 3 بار....جواب داد پس زیاد سرما می خورد.....گفتم چطور؟گفت پیشت که باشد کمتر مریض می شود....زودتر بزرگ می شود خوف نمی کند خانواده دوست خواهد شد....خندیدم
اتاق پسرک در خانه جدید کمی سرد بود....تختخواب جای خود را به رختخواب داد....پسرک غلتید و خندید....ما هم غلتیدیم و خندیدیم....قصه هایمان خانوادگی شد....در طول شب بارها غرق لذت می شویم از گرمای نفسش.....نفهمیدم چه شد؟ همانطور که به یاد ندارم سه سال پیش چه شد.....
جستحو کردم....قدمت رختخواب خانوادگی بیش از 5 میلیون سال است....هورمون رشد بیشتر ترشح می شود و هورمون استرس کمتر....از دفعات بیماری کودک می کاهد و احتمال مرگ ناگهانی را کاهش می دهد....کودک از نظر احساسی قویتر بار می آید و .....اما مهم اینها نیست چرا که 3 سال پیش هم زیاد خوانده بودم در وصف جدا کردن مکان خواب کودک به خصوص پس از 6 ماهگی....
آرازم، امروز دیگر می دانم بهترین در زندگی ما معنی ندارد....بهترین، حال توست....آرامش و آسایش توست...بهترین این است که امشب پیش من باشی، فردا، نبمه های شب پتو بالشت را برداری و صبح تو را در اتاق خودت بیابیم و دیگر شب، نیمه های شب از اتاق خودت با همان پتو و بالش به آغوش ما بخزی و یا نه یکی از ما را با خودت به اتاقت ببری.....امروز می دانم بهترین ها را شرایط روحی روانی و جسمی امروز ما رقم می زند....امروز می دانم باید کمی از قوانین سخت گیرانه دست بشویم.....امروز می دانم شاید این قوانین با فرهنگ ما خیلی سازگار نباشد.....امروز آموخته ام که رسوم سرزمینم را خیلی نقد نکنم چرا که پشت هر کدام از این رسمها قرنها و هزاران سال تجربه افرادی است که بی شک در عصر خود بسیار تاثیرگذارتر از من بوده اند....بسیار شاخص تر....امروز می دانم که می توان از خیلی چیزها راحت تر عبور کرد.
پی نوشت: خواب خانوادگی شیرین تر از عسل است.....امتحانش کنید
دنیا هم همین است....آنگاه که ناتوانی، غمگینی، بی قراری، بیماری و ..... متهم می شود به بی توجهی.....متهمش می کنی...همینکه روزنه نور را دیدی پندارت دگرگون خواهد شد....چشمهایت گشوده تر و درکت افزون تر.....حس می کنی دنیادیده تر که می گویند همین است دیگر.....به کودکت می نگری و در عجب که چرا مدتیست او را ندیده ای؟ و در بهت که شکم پسر کوچولیت چرا آب شده است.....باید بلند شوی و بساط املت صبحانه و خاگینه عصرانه اش را برقرار کنی.....باید دست به زانو بزنی و پا به پای اجرای زنده موسیقی اش با قابلمه و ماهیتابه و گوشتکوب همراه با بالا پایین شدن ریتمش پایکوبی کنی.....باید گوشهایت را تیز کنی و حس کنی همین الان است که بابایی همان یاور همیشگی به درگاه برسد و با صدای بلند بپرسی "آراز رو ندیدی....هر چی گشتم پیداش نکردم" و دو تایی او را بیابیم در حالیکه زیر پتوی پر نقش و نگارش خزیده.....
آرازم....نازنینم، خوب نبودم.....اینک خوبم و خوشحال از اینکه مثل همیشه در کنارم بودید.... سر رسیدی دارم از آن تو....چند روز پیش ورق خورد....نوشته بودم پسرک یک غلت جانانه زد.....بعد نوشته بودم جراحی کوچکی را پشت سر گذراند و در ادامه آمده بود چه سربلند بیرون آمد از این جراحی.....باورت می شود تمام بی قراریت پس از آن جراحی در 2 ماهگی شاید تنها یک ساعت بود!!!! کاش کمی بیشتر از تو بیاموزم.....از تویی که این روزها دیگر کارهای تعمیراتی خانه را نیز انجام میدهی و مدام در حال کمک کردن هستی.....تو که دوست داری در آینده " توالت درست کن " شوی و راننده لودر و بونکر و بیل مکانیکی و جرثقیل و بولدوزر....تو که گاه با هم جدل داریم و به راحتی بیان می کنی " از دستت ناحاراتم و عصبانی...."
باشد که به پاس خوبی همه مردان زندگیم و به شکرانه سلامت همه آدمهای عجیب دنیای عجیب ، روزهای بهتری داشته باشیم


آراز و آیلین
* باران- احمد شاملو
کوچکتر که بودم عاشق ایل و زندگی ایلیاتی بودم.....رویاهایم فراوان بود، می خواستم دختر زیباروی ایل باشم که پسر خان عاشقم شود و من هم شیفته اش گردم.....از آن عشق ها.....خوابهایم رنگ و بوی فئودالی و تا حدی بورژوازی داشت.....رویا وقتی در درونت می خزد از کسی اجازه نمی گیرد....می آید جا خوش می کند آنجا که بهترین است.....بی خبر از اینکه صاحب رویا دلش برای پرندگان می سوزد.....از اینکه باید خانه و کاشانه اشان را بگذارند و بروند دلگیر می شود.....اما پرنده است دیگر.....پر پرواز از آن مرغ مهاجر است.
امروز اما می دانم زندگی عشایری را هیچ دوست ندارم....آن رویا اینک به جز لبخندی تلخ، حاصلی برایم ندارد.
دو هفته ای می شود که در خانه جدید ساکن شده ایم.....خانه ای که پر از نور است و آجرهایش نیز همچون کودک تازه متولد شده، فصول را تجربه نکرده است.....خانه ای که خوابش به شیرینی کام آرازم می ماند....نمی دانم کی به سراغم می آید و اینگونه سیرابم می کند.....خانه ای که در نزدیکیش و به فاصله ای کمتر از دقیقه مکانی است سرسبز که با پسرک می دویم و به ظاهر می خندیم....با صدای بلند.
همه چیز در خانه جدید خوب است اما چه کنم که دلتنگم بسان همان مرغ مهاجر.....تاب دوری از آن محله قدیمی شهر را ندارم.....دلم برای صدای بوق ماشینها که بی هوا به هوا می رفت تنگ است....دلم برای ریحانهای آبزده سنگین وزن میوه فروشی، همان که سیب زمینی را 2 سال پیش کیلویی 1500 تومان میداد هم تنگ است، فکر میکردم به زودی بساطش را جمع می کند و میرود اما سبزیهایش هی برآب تر شد و سیب زمینی اش طلایی تر....دلم برای نانوای سنگکی که نانش را قبل از گرانی انرژی 800 تومان میداد نیز تنگ شده است....دلم برای رستورانی که عموما عصر چهارشنبه با اتفاق آراز به آنجا می رفتیم هم تنگ شده است....پسرک می خورد و می گفت کی هم قد آقای صندوقدار می شوم؟
چه بگویم که دلم برای هوای آغشته به سربش هم تنگ شده است....خنده دار است!!!!
بسیار خنده دار است اما وه که چه دلتنگم آرازم و در عجب که همچون تمام این سالها تغییر مرا چه دگرگون می سازد......تو می گویی اینجا را بیش از خانه قبلی دوست داری و من با خود می اندیشم چه خوب که چونان من گذشته ها چنگک قلبت نخواهد شد و باز می اندیشم کاش همیشه و همواره اینگونه پا به حال بگذاری و به پیشواز فرداهایت بروی....
نازنینم....گذر از این روزها را مدیون همراهان همیشه زندگیم هستم....شاید روزی برایت بگویم که بودنتان چه لطیف است بر من....روزی که همدیگر را بیشتر و بهتر بفهمیم.....شک نکن در خانه ای که اینگونه پرنور است تلاش خواهم کرد تا روزهایت نورانی تر باشد و شبهایت دل انگیزتر.....شک نکن که این مقاومت درونی در برابر این تغییر دوست داشتنی را همچون همه تغییرهای این سالها دور خواهم ریخت و به زودی با هم چای و کشمشان را خواهیم خورد و با رویی گشاده تر در را بر روی پدر باز خواهیم کرد....
بعدا نوشت: خانه جدید را خیلی دوست دارم......خیلی زیاد....آنقدر که مدام برایش چیزهای جدید تهیه می کنم.....آخر شاید آجرهایش از همان قصری باشد که جمشید در او جام گرفت*.....
*آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
حکیم عمر خیام نیشابوری

شنیده بودم خانه خاله خیلی خوش میگذره اما نه در این حد که کوک سازش رو به هم بزنیم چرا که میخوایم مثل آقا روباهه ساز بزنیم و آواز بخونیم "دیشب زن مش ماشالله بیدر مرغای محله رو خبر کرد............"*
*خروس زری- پیرهن پری، نوشته احمد شاملو
زندگی من هم عین حرکت در همین قطار است....بی هیچ کم و کاستی. آنجا که چیزی داریم قدرش را نمی دانیم و در نبودش مرثیه سرایی می کنیم....آنگاه که عزیزی در کنارمان است به بودنش عادت می کنیم اما همینکه دور گشتیم ازو می فهمیم چقدر بودنش به از نبود شدن.....انگار فاصله ها درسها داشته باشد برایمان....زمان می گذرد و شرایطی فراهم می گردد تا آن عزیز را برای مدت محدودی در کنارمان داشته باشیم، آنگاه دیگر می خواهیم ثانیه ها را ببلعیم چرا که اینک قدر بودن را شاید به مدد همان فاصله ها بهتر درک کرده ایم....خیلی بهتر....
حال این روزهای من این است....مادربزرگ به دیدارمان آمده....فقط چون حس کرده فرزند کوچکش بیش از حد خسته است....آمده است تا خستگی از تنمان بزداید و برود....و با آمدنش آرامشی برایمان به ارمغان آورده وصف ناشدنی...به شیرینی خنده های آرازش....آرازی که در پوست خود نمی گنجد از این همه خوشبختی
همه اش این نیست...اصلش فرصتیست برای اندیشیدن در باب مادری خودم....و چه چیزها که در همین 3-4 روز دستگیرم نشد....به گذشته ها فکر کردم.....به اینکه با خواهر و برادرم 3 تا می شدیم...من و برادرم دوقلو بودیم و خواهری که 23 ماه از ما بزرگتر بود....که جنگ بود، که هیچگاه 2-3 ماه بیشتر در یک مکان نمی توانستیم زندگی کنیم از ترس بمباران....که وضعیت معیشتی بسیار سخت بود، گاز نبود و نفت و گازوئیل به سختی پیدا می شد....خیلی از خانه ها تلفن نداشتند و گاه استرس زنده بودن یا نبودن عزیزان ساعتها به طول می انجامید و مواردی بی شمار که خارج از درک کودکانه آن روزهایم بود.....اما در پس ذهنم حتی یکبار مستاصل بودن مادر دیروز و مادربزرگ امروز را ندیدم....به یاد ندارم صدایش بلند شده باشد بر سر ما که اعصابم خورد است.....که خسته ام.....که امروز خیلی کار داشتم...غذا می پخت....شیرینی می پخت...میهمانی می داد....میهمانی می رفتیم....عروسی می رفتیم و هزار کار دیگر اما هیچگاه این خستگی و تشویشهای ذهنی چوبی نبود بر سرما.....هر چه بود برای خودش بود و خودش..مگر می شود مادر باشی و خسته نباشی.....مگر می شود مادر باشی و درمانده نشوی...اگر هم از رفتارهایمان ناخرسند بود تشری و تنبیهی درخور سزاوارمان می شد....که قربان صدقه ای هم همیشه همراهش بود.....
اینک من هستم و یگانه کودکی که تمام زندگیم شده.....اینک دیگر نخواهم پذیرفت که کودکان نسل پیشین به ذکاوت کودکان امروزی نیستند.....دیگر قبول ندارم که مادران نسل پیشین فرصت بیشتری داشته اند....پدران متفاوت بوده اند.....روزگار بهتر بوده و هزار اما و اگر که چه بسا اینگونه بوده......اما آنچه مادر مرا مادر کرد صبرش، تحملش و درکش از بچگی کودکانش بوده به گمانم و نگاهی این گونه که "بچه است دیگر"....شاید آنچه که من کم دارمش.....
با بودن این چند روزه اش عهدی بسته ام با خود و آن این است که اگر بالندگی دردانه ام را خواهانم آنجا که کف آشپزخانه مملو می شود از پودر رختشویی چرا که فقط می خواسته لباسها را بشوید از ته دل بخندم و خوشحال باشم.....آنجا که نیمی از روغن مایع را روانه فاضلاب کرده دلیلش را بشنوم و اگر پاسخ این بود که شبیه آشغال بود هیچ ناراحت نشوم و بدانم که روغن این دفعه خانه کوچکمان بسته بندی متفاوتی با روغن همیشگی داشته و ناآشنا برای پسرک، فلذا می تواند از دید آرازم آشغال باشد.....آنجا که آب دستشویی روانه گلهای قالی بیرون دستشویی گردید فریاد نزنم که فرش به گند کشیده شد چرا که بهایی است بابت استقلالش....چرا که فقط خواسته خود را بشوید اما تسلطش به شلنگ کافی نبوده
این چند روز آموختم که هرگاه خواستم عصبانی شوم فقط و فقط برخورد مادر و مادربزرگهایم را برای لحظاتی متصور گردم و آنگاه عکس العمل نشان دهم.....این روزها تمام مدت الفاظ محبت آمیز مادربزرگ هایم را به خاطر می آورم که در گویش زیبای کردیشان اثری از خشم ناتوانی و درماندگی نبود.....هر چه بود عشق بود و محبت.....خدایا آیا قادر خواهم بود این همه بی دریغ بودن بیاموزم؟
یک نیم سال دیگر گذشت و دردانه ام 2.5 ساله شد....سال پیش و سال پیشتر انتظار این روز و دیگر نیم سالها را می کشیدم....اما امسال دلم می خواهد زمان را متوقف کنم....دلم می خواهد این روزهایمان تمام نشود
روزهایی که دلخوشیم با خوشگذرانی عصرهایمان....آن هم فقط با آبمیوه ای که در ایستگاه اتوبوس می نشینیم و می خوریم و می خندیم....مردمان را می نگریم....ماشینها را می شماریم و هی چراغهایی که روشن و خاموش می شوند را نظاره گریم....به دفتر قبول آگهی های روزنامه اعتماد ایرانیان نگاه می کنیم....و در دل با خود می گویم من به تو، تو دردانه نازنین کم توقعم، اعتماد دارم نه ایمان دارم!!!
بزرگ مرد کوچکم....فراموش نکن این روزها را....برای کودکان آینده ات بگو که دست در دست هم در ایستگاه اتوبوس از آبمیوه های رادمان دوست مهد کودکیت(آبمیوه ای که رادمان می خورد همان رانی است) می خوریم و بر دنیا می خندیم.
یک سال دیگر گذشت....امروز را به گمانم خوب شروع نکردم....حادثه ای برایمان داشت.....اما همینکه سالم ماندیم جنبه خوب حادثه امروز صبحمان بود....گفته بودم هر اتفاقی در این دنیا دو رو دارد؟نگفته بودم؟....نیاز به گفتن نیست عزیز دلم....تجربه های آتی تقابل خیر و شر را به تو خواهد آموخت....نیمه پر و خالی لیوان را خواهی دید و آنگاه چشمانم را خواهم بست و خوابی خواهم داشت به شیرینی خواب پس از تولدت در آن صبحگاه برفی، همان لحظه ای که مرز تاریکی و روشنایی شد....به امید آن روز